دکتر علینقی عالیخانی
بخش یازدهم
گزارشهای شاه پسند
در سالهای واپسین، دیگر کسی را یارای آن نبود که آنچه را به راستی در کشور میگذشت، به شاه بگوید و تازه اگر هم میگفت، با واکنش تند او روبرو میشد. شاه میخواست تنها آن چیزی را که دلخواه او بود، باور کند؛ چیزی که نشانی از خدمت بیمانند او به کشور و خرسندی توده مردم و درنتیجه بیتوجهی برای خودکامگی او باشد و در این شرایط دیگر جایی برای آمار درست یا حقیقت تلخ نبود. گمان او این بود که از راه گزارشهای دولت، بازرسی شاهنشاهی، شهربانی، ارتش، ساواک و دفتر ویژه، از همه جریانهای کشور و نظر راستین مردم آگاه است، در حالی که خود این دستگاهها نیز جرأت بازگو کردن همه حقایق را نداشتند و معمولاً گزارشهایی را به عرض میرساندند که موجب خشنودی او شود.
علم نقل میکند که شبی سر شام در کاخ ملکه مادر که سپهبد یزدان پناه ـ رئیس بازرسی شاهنشاهی ـ نیز حضور داشت، «صحبت از این بود که چون مراجعات به بازرسی شاهنشاهی خیلی کم شده است، پس مردم راضی هستند. من به شوخی گفتم: ممکن است دیدند اثری ندارد، دیگر عریضه نمیدهند! شاهنشاه و یزدانپناه خوششان نیامد؛ ولی من این شوخی را مخصوصاً کردم که شاه را به اشتباه نیندازند.» (یادداشت ۲۹ شهریور ۱۳۵۱ ).
هویدا که سیزده سال نخست وزیر بود و مقامهای مسئول دولت معمولاً آن چیزی را گزارش میدادند که «موجب ناراحتی خاطر ذات مبارک» نگردد. بارها در نشستهای هیأت وزیران یا کمیسیونهای گوناگون دولتی، مسئولان امر از کاری ایراد میگرفتند یا با سیاستی موافق نبودند. روش هویدا معمولاً این بود که به ایرادگیرنده یادآور شود اگر حرفی دارد، با او شرفیاب گردد و نظرش را به شاه بگوید. همین تهدید کافی بود که بسیاری خاموش شدند و به تدریج فراگیرند به چه نحوی احیاناً موضوع حساسی را با هزار ترس و لرز و ملاحظهکاری به عرض برسانند و اگر با واکنش نامساعدی روبرو شدند، چگونه جا بزنند. البته شمار کوچکی از دولتیان، دست کم در چارچوب مسئولیت خود، با شهامت آنچه را باور داشتند، به زبان آوردند؛ ولی این خود از آن مستثنیاتی بود که مؤید قاعده اصلی است.
در این میان، تنها فرح در حد توانایی خود کوشید چشم شاه را باز کند و حقایق را به او بگوید. عَلم با آنکه گمان میکرد شهبانو با او میانه خوبی ندارد، او را «عامل تعدیل کنندة بزرگی [میداند] که امیدواراست همیشه باقی بماند تا از تباهی قدرت جلوگیری کند.» (یادداشت ۶ مهر ۱۳۴۹ ). در یادداشتی نیز آورده است که: «سر شام رفتم، مطلب مهمی نبود. فقط علیاحضرت جلوی شیطنتهای سگ بزرگ شاه را ـ که سر به بشقاب همه میزند ـ جدّاً گرفتند. شاهنشاه فرمودند: چرا این طور میکنی؟ جواب دادند: همه به این سگ هم تملق میگویند، تنها من نمیخواهم این کار را کرده باشم. نفهمیدم شاهنشاه خوششان آمد یا بدشان!»(یادداشت ۱۶ اسفند ۱۳۵۴ ).
انتقادهای فرح گاهی موجب گفتگوی به نسبت تند میان او و شاه و دلخوری هر دو میشد. علم نقل میکند که در بازگشت از سفری به مشهد، فرح «در هواپیما مرا احضار کرد و یک ساعت با من مذاکره کردند. از بعضی عملیات خواهران و بستگان شاهنشاه ناراضی است که مبادا به سلطنت ولیعهد صدمه بزند. فرمودند: "این مطالب را تو به شاه عرض کن؛ زیرا اگر [من]صحبت بکنم، [هم]خودم ناراحت میشوم و هم شاهنشاه را ناراحت میکنم." بعضی قسمتها را درست میفرمایند، اما نسبت به [خویشاوند]خودشان فراموشی دارند که ایشان هم از اسم شاهنشاه و شهبانو سوءاستفاده زیادی میکنند. این مطلب را من گوش دادم و عرض کردم که: به هر صورت همه اینها بد است. با انصاف تمام تصدیق کردند» (یادداشت ۱۹ اردیبهشت ۱۳۴۹ ).
چند روز بعد علم این گفتگوی را به تفصیل به عرض میرساند: «خیلی با دقت گوش دادند. فرمودند: شهبانو خیلی حساس است. باید حرفهای ایشان را گوش کرد؛ ولی اگر هر چه بگویند و بخواهند عمل کنم، کلاهمان پس معرکه است. ایشان نه حوصله و نه تجربه دارند، با آنکه خیلی خوب هستند!» (یادداشت ۲۳ اردیبهشت ۱۳۴۹ ).
از زبان آمار
شاه هرگز نتوانست بپذیرد که شیوه حکومت او کاستیهایی دارد و به رغم ناخرسندی فزاینده مردم، هیچ گاه درصدد تغییر روش خود برنیامد. به گمان او اصلاحات ارضی و اجتماعی جامعه خوشبخت برپا ساخته بود و دیگر جایی برای شکایت و خردهگیری نبود؛ ولی واقعیت وضع کشور با تصورات شاه تفاوتی کلی داشت.
اصلاحات ارضی و از میان بردن بزرگ مالکی به راستی خدمت بزرگی بود، به شرطی که به دنبال آن نهادهای تازهای مانند شورای ده یا شرکتهای تعاونی ـ به معنای راستین و نه تبلیغاتی کلمه ـ جایگزین نظام پیشین میشد و دولت نیز با سیاست پیگیر و روشنی از آنها پشتیبانی میکرد؛ ولی در عمل به این امر آن چنان که باید توجه نشد و اعتبارات کشاورزی بیشتر صرف طرحهای بزرگ شد و دهقانان خردهپا کم و بیش فراموش گشتند.
داستان مشارکت کارگران در سود سهام واحدهای صنعتی نیز در عمل تبدیل به یک یا دو ماه دستمزد اضافی در سال شد و هیچ ارتباطی با سود این واحدها نداشت. هنگامی نیز که قرار شد بخشی از سهام این گونه شرکتها به کارگران واگذار شود، تورم و کمبود مسکن و خواربار چنان فشاری بر گردة این طبقه وارد کرده بود که دیگر کسی با وعده صاحب سهم شدن و دریافت سود در آینده دل خوش نمیداشت. آن هم در نظامی که کارگر نمیتوانست آزادانه برای دفاع از منافع صنفی خود اتحادیه برپا سازد و سندیکاهای رسمی وضعی بهتر از حزبهای سیاسی نداشتند و چیزی مگر آلتی در دست دولت نبودند.
از سوی دیگر تصمیم واگذاری ۴۹ درصد سهام شرکتهای صنعتی،اثری منفی در سرمایهگذاری داشت و چه بسا صاحبان صنایعی که مشمول آن شدند، درآمد به دست آمده خود را بیدرنگ به خارج منتقل کردند. در حالی که روند پیش از آن، بازگرداندن سرمایههایی که در خارج داشتند، به کشور بود.
برنامه آموزش و بهداشت رایگان نیز چندان معنایی نداشت. در ۱۳۵۵ تنها ۷۵% از کودکان به آموزش دسترسی داشتند، آن هم در شرایطی که حتی در پایتخت مدرسهها تا سه نوبت کار میکردند و شمار شاگردان هر کلاس به ۸۰ ـ۷۰ تن میرسید.
بر پایه گزارش سال ۱۹۷۹ بانک جهانی، درصد اشخاص بالغ باسواد در ۱۹۷۵، در تانزانیا ۶۶، در ترکیه ۶۰ و در ایران ۵۰ بیش نبود، همچنین در ۱۹۷۷ انتظار عمر متوسط در ترکیه ۶۰ ، در ایران ۵۲ و در هند و تانزانیا ۵۱ سال بود. به زبان دیگر چه در زمینه آموزشی و چه در زمینه بهداشتی، وضع ایران از کشورهایی که درآمد کمتر یا خیلی کمتر داشتند، بهتر نبود.
ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟